
دیدی چطوو
مانند اوو
یکسال برفت
سال نو اومد
یکسال چنون
تندی برفت
که پندری
همی دیروزه .آی بیا که نوروزه
دنیا دو روزه
نوروز با صدای سیما بینا

من آن ره جوی ِ ره پویم به سوی حق که تا کردم
خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم
حق انسان است و هر مطلق نمودی آمد از ناحق
چه نا حق ها که خود با حق، من ِ مطلق گرا کردم
به کوس بی خدايی کوفتم، کز دين بلا ديدم
خود اما بی که دانم، بی خدايی را خدا کردم،
نخستين درد را دين يافتم، خود در مثل اما
به درد ديگری درد نخستين را دوا کردم
که يعنی با خطای ديگری نفی خطا گفتم
که يعنی با بلای ديگری، دفع بلا کردم
ز بی دينی چو دين کردی، ز دين بدتر گزين کردی
بدا بنياد دينی که من دين آزما کردم .
رسيدم در مصاف دين، ز کين دين به دين کين
چو ديدم، نفی دين نه، دين و کين را جا بجا کردم
چو مسلک جای دين آيد، خدا سوی زمين آيد
عبث پنداشتم هر کبريايی را فنا کردم.
خدا را زاسمان دين، کشانيدم به خاک کين
نخستين ناماش اين پايين، پروله تاريا کردم
پس آنگه سازمانی را به جای خلق بنشاندم
سپس خود کامه ای را جانشين کبريا کردم
سزد گر می گزد جانم، که آلوده ست دستانم
که بشکستم عصای مار و ماری را عصا کردم.
رهايی نيست از دامی به دام ديگری رفتن
به دين معنا دريغا، گوش جان دير آشنا کردم.
رها بودم به دشت شک، ولی در حال گشت شک
دريغا کز ندانستن، رهايی را رها کردم.
حقيقت از دلِ امای پر چون و چرا زايد
حقيقت را من اما خالی از چون و چرا کردم.
حقيقتها که در بايد، هم از زهدان شک زايد
يقينم شد که جز شک، هر چه کردم نا روا کردم.
خطا ناکردنی نه کس، نه آيين ست و نه حزبی
جز اين گر گفتم و کردم، غلط گفتم، خطا کردم.
خطا کارم، ولی شايد اگر بر من ببخشاييد
خطا ها کردم اما جمله در راه شما کردم.
محمد علی عمویی و احمد آشورپوردرمراسمی در 89 سالگی زنده یاد آشور پور
محمد علی عموییدوست عزیزم "ساقی خنیاگر " متن زیر را بوسیله ی ایمیل برایم فرستاده است که البته او هم از دوستانش گرفته . از اینرو نام نویسنده اصلی متن را نمی دانم . اما هرچه هست نکو ست و بیانگر این که " یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم " ولی برای دیدن یار باید چشم بینا داشت .
کیمیای مراقبه
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد
و آن آگاهی است
و تنها یک گناه،
وآن جهل است
و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است
نخستین گام برای رسیدن به آگاهی
توجه کافی به کردار ، گفتار و پندار است.
زمانی که تا به این حد از احوال جسم،
ذهن و زندگی خود با خبر شدیم،
آن گاه معجزات رخ می دهند.
در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او
زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان
سراسر طنز است!
چرا که انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوی چیزی است
که پیشاپیش در وجودش نهفته است!
اما این نکته را درست زمانی می فهمد
که به حقیقت می رسد!
نه پیش از آن!
مشهور است که "بودا" درست در نخستین شب
ازدواجش، در حالی که هنوز آفتاب اولین صبح
زندگی مشترکش طلوع نکرده بود، قصر پدر را در
جست و جوی حقیقت ترک می کند. این سفر سالیان
سال به درازا می کشد و زمانی که به خانه باز می گردد
فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی که
همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان
"بودا" می دوزد، آشکارا حس می کند که او به حقیقتی
بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی.
بودا که از این انتظار طولانی همسرش
شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال
زندگی خود نرفته ای؟!
همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها
همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
می گشتم! می دانستم که تو بالاخره باز می گردی
و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان کسی که حقیقت را
با تمام وجودش لمس کرده باشد. می خواستم بپرسم
آیا آن چه را که دنبالش بودی در همین جا و در
کنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از
سیزده سال تلاش و تکاپو این نکته را فهمیدم که
جز بی کران درون انسان نه جایی برای رفتن هست
و نه چیزی برای جستن!"
حقیقت بی هیچ پوششی
کاملا عریان و آشکار در کنار ماست
آن قدر نزدیک
که حتی کلمه نزدیک هم نمی تواند واژه درستی
باشد!
چرا که حتی در نزدیکی هم
نوعی فاصله وجود دارد!
ما برای دیدن حقیقت
تنها به قلبی حساس
و چشمانی تیزبین نیاز داریم.
تمامی کوشش مولانا
در حکایت های رنگارنگ مثنوی
اعطای چنین چشم
و چنین قلبی به ماست
او می گوید:
معجزات همواره در کنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند
فقط کافی است نگاه شان کنید
او گوید:
به چیزی اضافه تر از دیدن
نیازی نیست!
لازم نیست تا به جایی بروید!
برای عارف شدن
و برای دست یابی به حقیقت
نیازی نیست کاری بکنید!
بلکه در هر نقطه از زمین،
و هر جایی که هستید
به همین اندازه که با چشمانی کاملا باز
شاهد زندگی
و بازی های رنگارنگ آن باشید،
کافی است!
این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق میکند!
تمامی راز مراقبه
در همین دو نکته خلاصه شده است
"شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانیم
چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم
عمیق ترین راز مراقبه را فرا گرفته ایم!
از وقتی که آقای عطاران سریال "چیز " را در ماه رمضان امسال نمایش دادند دیگر "چیز " آن قبح قبلی را ندارد و ظاهرا اطرافیان آدمها ی "چیز " کش راراحت تر می پذیرند .
ولی از این حرفها گذشته خود کلمه ی " چیز " در فارسی از آن کلماتی ست که موارد استعمال زیادی دارد .هرجا که از بیان مطلبی عاجز باشیم از " چیز " استفاده می کنیم .
امروز در سایت " موسیقی ما " که آقای هوشنگ سامانی مدیر آن هستندیک فایل صوتی را شنیدم که بسیار خندیدم و ایشان هم به عنوان زنگ تفریح آن را قرار داده بودند .
به گمان من نویسنده ی متن این فایل صوتی ( که به آن موسیقی رپ می گویند ) آدم بسیار خوش ذوقی بوده که توانسته است این همه از کلمه ی "چیز " چیز بسازد .
به گمان من رپ یک نوع موسیقی نیست بلکه یک ریتم است که به هر زبانی اجرا می شود و رپ خوان هم نیاز به هیچ دانش موسیقی برای خواندن ندارد کافی ست متنی را که لزوما شعر هم نیست باآن ریتم بخواند .
می گویند زمانی که کلام از گفتن عاجز می شود موسیقی شروع به گفتن می کند . از این دیدگا ه هم می توان گفت که رپ یک نوع موسیقی نیست چرا که تماما کلا م ست . آن هم کلامی که با هر زبان که می شنوی فقط یک ریتم دارد . با تمام این اوصاف رپ یکی از نیاز های این زمان ست چرا که آدمها نیاز دارند که درددلهایشان را بیان کنند و آنها هم که توان بیان موجز و هنرمندانه ی آن را ندارند به این شیوه روی می آورند .
از همه ی این حرفها که بگذریم ذوق نویسنده ی متن "چیز " چیز دیگری ست .
مدیر اندیشمند وبلاگ هرانک مطلبی را تحت عنوان "افکار بد " نوشته اند و در پایان این سئوال را مطرح کرده اند که :
ما هرگز دوست نداریم دیگران زباله هایشان را درون اتومبیل ما بیندازند .اما به آنها اجازه می دهیم زباله های فکریشان را ..... به ذهن ما سرازیر کنند . چرا ؟
باید اذعان کرد که یکی از معضلات هر روز بشر همین زباله های فکری ست که به ذهنش سرازیر می شو ند . اما واقعیت این ست که زباله های فکری ظاهری ناپسند ندارند و طراران اندیشه هم با زیرکی تمام آنها را در قالبهای زیبا به ما عرضه می کنند .
زباله های زندگی از همان ابتدا همراه خودشان بوی مشمئز کننده ای می آورند اما زباله های اندیشه در ابتدا چنین به نظر نمی رسند و تنها ذهن های روشن و پویا بوی تعفن آنها را تشخیص می دهند .
بعضی از این زباله های فکری چنان با اندیشه های ناب در آمیخته اند که جدا کردنشان از یکدیگر به این سادگیها هم نیست . و تما م تلاش اندیشمندان این بوده که سره را از ناسره جدا کنند گرچه آن زباله های اندیشه هم توسط بعضی از همین اندیشمندان ارائه شده و می شود .
واقعیت دیگر اینست که از زباله ها هم می شود استفاده کرد و هر زباله ای یک نوع فایده دارد .زباله اندیشه را هم اگر درست تشخیص بدهیم قابل استفاده است مگر نه این که لقمان حکیم ادب را از بی ادبان آموخته بود !
تصنیف "در ملک ایران " شعر از زنده یاد امیر جاهد آهنگ از شادروان علی اکبر شهنازی در " دشتی " وصدای دلنشین خانم هنگامه اخوان در ملک ایران ، وین مهد شیران تا چند و تا کی ، افتان و خیزان داد از جهالت خدا که قدر خود ندانیم در زندگانی چرا شبیه مردگانیم که با چشمان بینا به کوره ره روانیم ز معرفت دوریم به جهلُ مستوریم به مجمع جهانیان چو عضو رنجوریم ایرانی بد از اول جهانگیر نی در کشمکش تسلیم تقدیر حرف حسابی زده از نوک شمشیر کجا شد آن ندای عیش دیروز که در شما خموش گشته امروز ز علم و تدبیر شما نظام و شمشیر شما فتاده بد کار جهان به دست تقدیر شما به دست تقدیر شما عصری که دنیا در انقلاب است با نور دانش در پیچ و تاب است در مهد سیروس این خواب سنگین بس نا صواب است بیدارُ باید دمی شدن از خواب غفلت تا دورُ گردد همی ز ما ادبار و ذلت تو ای بیچاره ملت غریق جهل و غفلت ز جای خود خیزید به هم بیاویزید به جای اشک تر ز آستین گهر ریزید غم تا چند فغان و ناله تا کی با ذلت کنی عمر گران طی کی بوده زیبنده نسل جم و کی چنین خموشی و فسرده خونی برون سپیدی و سیه درونی کجا کند چاره تیغ فغان و فریاد دریغ به زعم جاهد برگو که را بود دست ظفر که باشدش پای گریخت |
از سال 58 که در جمهوری اسلامی ایران اولین روز جهانی کارگر برگزار شد 30 سال می گذرد .در این مدت جمعیت کارگری ایران رشد زیادی داشته است .تعداد کارخانجات و محلهایی که کارگران در آن مشغول کار هستند اضافه شده والبته تعداد زیادی هم از این محلها تعطیل شده است . جامعه کارگری ایران هنوز نتوانسته به یک انسجام قابل قبولی برسد .هنوز تشکلهای کارگری به رسمیت شناخته نمی شوند .هنوز کارگران حق اعتراض و اعتصاب ندارند . هنوز قانون کاری که مدافع حقوق کارگران باشد وجود ندارد . شعار هایی که مسئولین جمهوری اسلامی در آنروز ها میدادند در روز های اخیر از آرشیو تلویزیون بیرون آمده و روی صفحه تلویزیون ظاهر می شود . همیشه می گفتند و هنوز هم می گویند که نگاهشان به انسان و بویژه زحمتکشان نه مثل جوامع سوسیالیستی ست و نه مثل جوامع سرمایه داری . چیزی بهتر از این ها به مردم عرضه خواهند کرد اما گذشت 30 سال نشان داد که شعار هایی که زمینه عملی ندارند چه زود مثل حبابهای روی آب می ترکند و از بین می روند و تو خالی بودنشان آشکار می شود. ای کاش این حرفها به نام دین زده نمی شد . |
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد چو روزی ز آغوش در یا بر آمد شبی هم در آغوش در یا بمیرد تو دریای من بودی آغوش وا کن که می خواهد این قوی . زیبا بمیرد |
سراینده اشعار فوق دکتر حمیدی شیرازی ست وخواننده تصنیف زنده یاد عباس مهر پویا.عباس مهر پویا متولد 1306 و درگذشته خرداد 1371 است .تصنیف مرگ قو اولین تصنیف مهر پویاستروانش شاد