۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

هزار د ستا ن در چمن غوغا کرده اند

برای امروز تصنیف زیبای هزار دستان باصدای استاد شجریان را انتخاب کرده ام .
شعر و آهنگ این تصنیف از زنده یاد امیر جاهد و در دستگاه چهار گاه ساخته شده است.خواننده اول این تصنیف قمر الملوک وزیری ست .
هزار دستان به چمن دوباره آمد به سخن
که ای خسته از رنج دی ببین جشن گلهای من
بکن دل ز نقدینه جان بنه در کف می فروش
کنار گل و لاله دوجامی بزن
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش مکش منت آسمان به دوش
مده دست به دست بی نمک نمک جز لب با نمک
مخالف :
جزای کردار ستم پیشگان دهد نفخه صور
دوای درد دل دلدادگان بود شور نشور
بسوزد از شر بشریکسر خشک و تر نماند آخر زین حیوان اثر
نیرزد این جهان بدین که بهر دل دل شکنی برون کنی پیرهنی از تنی
مکن این طنازی باما عبث به خود می نازی جانا
ازین بلند پروازی دانم کاخر شکار بازی جانم
همه شب سر بردن به یک دل دوجا نگران کاین دوران نماند به جا
مویه :
تو مشو مایه آوارگی دست من و دامان تو
بنما چاره بیچارگی ما و عهد وپیمان تو
فرود:
ریشه گر حاصلش این بار نیست تومده لاله دگر خار نیست
جاهد این میکده را آب گرفت کس در این معرکه هشیار نیست
شاد شاد شاد باشید !

۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

بهار دلکش رسید

یازده روز غایب بودم .می آمدم ولی آنقدر دلتنگ بودم که دستم به نوشتن نمی رفت .دهه آخر ماه صفر هم بود .
البته کارهائی هم داشتم . امتحان هم داشتم .
پیری و معرکه گیری ! در این سن تصمیم گرفته بودم سولفژ بخوانم و با وسواسی که در یادگیری دارم باید خیلی وقت می گذاشتم . به هر حال هرچه بود تمام شد .
حالا کمی سر حال هستم .
می خواهم به استقبال نوروز بروم .
با تصنیفی از زنده یاد عارف قزوینی آغاز می کنم به نام "بهار دلکش " که آقای شجریان خوانده است
بهار دلکش رسيد و دل به جا نباشد
از آنکه دلبر دمي به فکر ما نباشد
در اين بهار اي صنم بيا و آشتي کن
که جنگ و کين با من حزين روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده مي گفت
نازنينان را، مه جبينان را، وفا نباشد
اگر که با اين دل حزين تو عهد بستي، عزیز من، با رقيب من چرا نشستي
چرا دلم را، عزيز من، از کينه خستي
بيا در برم از وفا يک شب
اي مه نخشب
تازه کن عهدي، که بر شکستي
دانلود ترانه

۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

من عشق را دوست دارم

من روز را دوست دارم .شب را نه !
من روشنائی را دوست دارم . تاریکی را نه !
من شادی را دوست دارم . غم را نه !
من گرما را دوست دارم . سرمارا نه !
من سفیدی را دوست دارم . سیاهی را نه !
من زندگی را دوست دار م . مرگ را نه !
من عشق را دوست دارم
عقل را نه !

۱۳۸۶ اسفند ۷, سه‌شنبه

مامور و زن قسمت آخر

ناگهان در بین ره مامور را
تلفن همراه آمد در صدا
یک نفر درپشت خط از راه دور
گفت با مامور کای مرد غیور
این چه برخوردی ست که مورد پرد
مرده شور این طرز ارشادت برد
از چه زن را ول نمودی در فراق
انکر الاشخاص عندی ذوالچماق
تو برای وصله کردن آمدی
نی برای مثله کردن آمدی
ما برون را بنگریم و قال را
منتها یک خورده ای هم حال را
این زنی که این چنین پراندی اش
فاسد و فاسق پس آنگه خواندی اش
هیچ می دانی که خیلی زود زود
او فرار مغز ها خواهد نمود !؟
این فضای اجتماع حالیه
گرچه هرچه بسته تر تر عالیه
مصلحت می باشد اما بعد ازین
باز گردد یک کمی مانند چین
پس به محض قطع این تلفن بدو
دامن زن را بگیر و گو مرو
دامنش را گر گرفتی در مسیر
در حد شرعیش اما تو بگیر
رفت مامور از پی زن با دلیل
گرچه در ظاهر بسان زن ذلیل
دید زن را در خیابان صفا
رفت پیشش گفت اورا خواهرا
بعد از اینها ترک قیل و قال کن
با خدا هر طور خواهی حال کن
توی هیچ آداب و ترتیبی مکوش
هرچه می خواهد دل تنگت بپوش


۱۳۸۶ اسفند ۶, دوشنبه

مامور و زن قسمت دوم

حال بشنوید سخنان مامور را :
گفت مامورش که ای زن کات کن
کمتر از این خلق عالم مات کن
چیست این لاطائلات و ترهات
حاسبو اعمالکم قبل از ممات
بوی کفر آید ز کل جمله هات
این چه ایمانی ست ارواح بابات
تیپ تو بوی تساهل می دهد
نفس آدم را کمی هل می دهد
حرفهای تو خلاف عفت است
بد تر از ایمیل و یکصد تا چت است
آنچه کلا عرض کردی نارواست
مفسد فی الارض بودن هم خطاست
با خدایت مثل آدم حرف زن
گر که قادر نیستی اصلا نزن
از خدا چی چی تصور می کنی
کاینچنین با او تغییر می کنی
شل حجابا دین ادا اطوار نیست
جای مانتو کوته سرکار نیست
باید آموزی کمی علم کلام
حق همین باشد که گفتم والسلام
چون به پایان آمدش مامور حرف
از خجالت آب شد زن مثل برف
گفت کای مامور حالم زار شد
از مرام خود دلم بیزار شد
حرف تو هرچند توی خال زد
در نگاهم لیک ضد حال زد
از سخنهای تو من دپرس شدم
گر طلا بودم دوباره مس شدم
من پشیمان گشتم از ایمان خود
می روم اکنون به کفرستان خود
بعد از این ریلکس می گردم دگر
کاملا برعکس می گردم دگر
پس سر خود را گرفت و گشت دور
بادلی آشفته و چشمی نمور

۱۳۸۶ اسفند ۵, یکشنبه

مامور و زن قسمت اول

شعر طنزی که تقدیم می شود را دوسال قبل از دوستان به صورت یک فایل صوتی دریافت کردم .نه می دانم شاعرش کیست و نه این که آن دوست از کجا پیدا کرده است .هر چه هست شاعر پا در کفش مولانا کرده و اوضاع اجتماع خود را به نظم در آورده است .چون مطلب طولانی می شود آین شعر را در سه قسمت می نویسم .
قسمت اول گفتگوی زن است با خدای خودش :
مامور و زن
دید ماموری زنی را توی راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تاشوم من همسرت
وقت خواب آید بگیرم در برت
تاب پوشم بهر تو با استریچ
جای می نوشم به همراهت سن ایچ
پا دهد صندل برایت پا کنم
تا خودم را در دل تو جا کنم
زانتیایت را بشویم روز و شب
دا خلش بنشینم از درب عقب
در جلو آن که نشیند آن تویی
در حقیقت صاحب فرمان تویی
گر تو خواهی شال بر سر می نهم
گر تو گویی موی را فر می دهم
موی سر مش می زنم ار بهر تو
یکسره حتی به وقت قهر تو
از برای توست کوته آستین
پاچه ی شلوار من هم همچنین
غیر یک کیلو النگو توی دست
پای من بهر تو پر خلخال هست
بهر تو مالم به صورت نیوآ
یک گرم یا دو گرم یا این هوا
ادکلن بر خود زنم پیشت مدام
تا که بوی گل بگیرد هر کجام
می روم حمام گرم کوی تو
می زنم سشوار رو در روی تو
گر که حتی مو نباشد بر سرم
من کله گیس از دبی فورا خرم
ای فدایت ریمل و بیگودی ام
وی فدایت لنز و عینک دودی ام
من برای توست گر رژ می زنم
گر جز این بوده ست کمتر از زنم
از برای توست این رژ گونه ام
ور نه بهر غیر دیگر گونه ام
خاک پای توست خط چشم من
تا در آید چشم هر مرد خفن
لاک ناخنهام ناز شست تو
ناخن مصنوعی ام در دست تو
بهترین ها را پزم بهر غذا
پیتزا و شینسل و لازانیا
با دسر بعدش پذیرائی کنم
همرهش یک استکان چایی کنم
ای به قربان تو هرچه با کلاس
می شوم خوش تیپ بهرت از اساس
بهر تو تیپ جوادی می زنم
گر نخواهی تیپ عادی می زنم
گر که گویی این کنم یا آن کنم
من دقیقا ای عزیز آنسان کنم
من برایت می شوم اند مرام
گر که باشد سایه ی تو مستدام
کاش می شد من ببینم رویکت
وا کنم گل سر زنم بر مویکت

سلامی دوباره

مثل این که گوگل از خر شیطون پایین اومده و دوباره به کاربران ایرانی اجازه میده صفحه مدیریت بلاگ اسپات رو بدون زحمت باز کنند و صفحه نظرات هم باز بشه .
خوب بعد از پیروزی هسته ای این خبر خوبی بود که امروز دریافت کردم .حالا دوباره هوس کردم بیام اینجا .
حداقل تامدتی مطالبی رو که در پرشین بلاگ می نویسم اینجا هم میذارم .تا دوستانی که به اینجا سر می زنند دست خالی بر نگردند و از لاطائلات و ترهات من بی بهره نمانند تاببینم چه می شود .اگر این وضع ادامه پیدا کرد برمیگردم به همین بلاگ اسپات .چرا که الحق و الانصاف امکانات خوبی داره .

۱۳۸۶ بهمن ۵, جمعه

هیچوقت این چنین شاد ما ن ندیده بودمش

پدرم را می گویم .هیچوقت اینقدر شادمان ندیده بودمش .
میگفت استخاره گرفتم با قرآن .آمد که : عطا کرده می شوید .ظاهرا ترجمه تحت اللفظی آیه شریفه بوده است .
این بود که با دل قرص و محکم آمده بود و مطمئن بود که پسرش را می بیند . آخر نزدیک یکسال بود که ملاقات نداشتم .
عید آن سال که ملاقات نداده بودند واو هم که قبل از عید فقط یک بار توانسته بود به ملاقاتم بیاید و آ ن روز هم پنجم بهمن 54 بود .
9 ماه بود که محکومیتم تمام شده بود وبه اصطلاح زندانیهای سیاسی آن زمان "ملی کشی " می کردم .
از فروردین 54 هر زندانی که محکومیتش تمام میشد می بردنش زندان اوین ودوباره قرار بازداشتی که نخوانده باید امضا می کرد با همان اتهام "اقدام علیه امنیت کشور " باضافه "بیم تبانی" که تازه به آن اضافه کرده بودند. و تازه دوران ملاقات ممنوعی را آغاز می کردی که معلوم نبود کی تمام میشود. به این دوران می گفتند " ملی کشی " .
من هم 9 ماه بود در این دوران بودم .
روز 5 بهمن نزدیک ظهر بود که بردنم نگهبانی و گفتند آزادی !
در پوست خودم نمی گنجیدم . نزدیک 2 سال بود زندان بودم .کفشهایم پاره شده بودند .به من یک جفت دمپائی دادند .گفتم خانه ام مشهد ست و مرا از مشهد آوردند تهران پول هم ندارم که بروم .45 تومان پول هم دادند .رسید پول و دمپائی را گرفتند وآوردنم نزدیک متل اوین و آزادم کردند .
من هم یک راست آمده دانشگده علوم دانشگاه تهران . با دمپائی آنهم تو زمستان .
دوستانم را دیدم و گفتند پدرت آمده تهران .اگر نرفته باشد تو یکی از مسافرخانه های کوچه مروی باید باشد.
رفتم کوچه مروی .وسطهای کوچه بود که همدیگر را دیدیم . پیرمرد به پهنای صورتش اشک می ریخت و می خندید .
همه اش تکرار می کرد استخاره ام میگفت : عطا کرده می شوید .
من پنجم بهمن ماه را خیلی دوست دارم .

۱۳۸۶ دی ۲۳, یکشنبه

استاد احمد آشور پور در گذ شت


احمد آشور پوردر سال 1296 در انزلی بدنیا آمد .خودش می گوید از 22 سالگی شروع به خواندن کرده است.در موسیقی غنی گیلان زمین با استفاده از ریتم والس سبک نوی را در موسیقی این خطه ارائه نمود .اغلب ترانه های آشور پور با دو گویش فارسی و گیلکی ارائه شده است .من با نغمات دلنشینی که از آشور پور به جا مانده است خاطرات خوشی دارم ."زهره " اش را در کوه دسته جمعی میخواندیم وقتی که راه می رفتیم و "خروس خوان " ش را وقتی دور آتش نشسته بودیم
چند سالی هم هست که روز اول سال نو را با ترانه "نوروز "ش آغاز می کنم .
روانش شاد
سال گذشته وقتی برای رسیدن نوروز ترانه های بهاری را در وبلاگ "فقط برای تو " قرار میدادم یک روز هم ترانه نوروز آشور پور را گذاشتم و از بینندگان وبلاگم خواستم که اگر کسی در مورد استاد آشور پور اطلاعی دارد مرا هم در جریان بگذارد .با محبتی که جناب علیخانی نمودند من با وبلاگ "تادانه " ی ایشان آشنا شدم که گنجینه ای ست هم در مورد استاد آشور پور و هم در دیگر زمینه های ادبی . عکس بالا هم از تا دانه است
برای دانلود ترانه ها روی آنها کلیک کنید

۱۳۸۶ دی ۱۸, سه‌شنبه

خدا مارو میشناسه که برامون کم برف میفرسته

واقعا باید با کمی برف که میگن نعمت خداونده همه چیز تو مملکت ما به هم بریزه ؟
قدیم برف زیادی می بارید و مشهد هم شبهای سرد تری رو می گذروند اونقدر سرد میشد که وقتی از خونه بیرون میرفتم سبیلهام یخ می زد ند . ولی فقط مدرسه های ابتدائی تعطیل می شدند .هیچوقت دبیرستا ن من برای سردی هوا تعطیل نشد .هیچوقت دانشگاه تهران قبل از انقلاب برای سردی هوا تعطیل نشد
اما مثل این که دولتمردان ما حالا کاری ندارند جز این که تا کمی هوا سرد شد همه جا رو تعطیل کنند
بابا در کشورهای دیگه هم هوا که سرد میشه و یک چند سانتی متری برف می باره اینجور همه چیز به هم می ریزه ؟
همه جا رو دولت تعطیل می کنه ؟
دور از جون شما میگن خدا خر رو شناخته که بهش شاخ نداده .خدا هم مارو شناخته که کم برامون برف میفرسته
اما از این حرفا گذشته دیشب واقعا هوا سرد بود
امروز صبح که برای خریدن نون از خونه بیرون رفتم یاد شعر " خوان هشتم و آدمک " زنده یاد اخوان افتادم که میگفت
یاد آمد
هان
داشتم می گفتم
کان شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد
و چه سرمائی
چه سر مائی
باد برف و سوز وحشتناک
لیک خوشبختانه آخر سر پناهی یافتم جائی
گرچه بیرون تیره بود و سرد همچون ترس
قهوه خانه گرم و روشن بود همچون شرم
گرم از نفسها
دودها
دمها
و فزونتر زاد دگرها
مثل نقطه مرکز جنجال
از دم نقال
با این شعر یادی هم شد از زنده یاد جهان پهلوان تختی که اخوان این شعر را در رثای او سروده است . روان هر دو عزیز شاد باشد

به به چه برفی



مراببخشید که نتونستم از خودم یک عکس برفی بذارم و این عکس رو که یکی از نقاشیهای خداوند است براتون انتخاب کردم

اصلا امروز همه اش از کارهای دیگرون استفاده می کنم .یک ترانه زیبائی از آلبوم رنگین کمان انتخاب کردم به اسم "به به چه برفی نشست روزمین" .این ترانه قشنگ کاری ست از ثمین باغچه بان . اول متن ترانه

به به ،چه برفی نیشس رو زمین

هنوزم می باره ،بچه ها پاشین

.خونه خیابون مونده زیر برف

.روز برف بازی یه ،بچه ها پاشین

.به به ،چه برفی ، دونه به دونه

چه سفید ، چه خوشگل .چه مهربونه

.چشمه چشمه سارمونده زیر برف

.روز برف بازی یه ،بچه ها پاشین

.به به ،چه برفی داره می باره

.رو زمین برامو ن پنبه میکاره

.کوچه پشت بون مونده زیر برف

.روز برف بازی یه ،بچه ها پاشین

.به به ،چه برفی نقش زمینه

پولک و مرواری فرش زمینه

.بیشه بیشه زارمونده زیر برف

.روز برف بازی یه ،بچه ها پاشین

.به به ،چه برفی شکوفه بارون

.شکوفه میشینه رو تاق ایوون

.صحرابیابون مونده زیر برف


.روز برف بازی یه ،بچه ها پاشین

واما ترانه با دو کیفیت



۱۳۸۶ دی ۱۱, سه‌شنبه

سا ل 2008 مبارک

چه بخواهیم و چه نخواهیم تقویم جهانی یک تقویم میلادی ست که در آن یک سال دیگر آغاز شده است
و ما در دهکده جهانی یک جزء هستیم و نه همه آن
آن چه در این آغاز ها و انجامها مهم است دگر گون شدن خود ما ست اگر چه نقش مان در دگر گونی جهانی ناچیز باشد
ما به تنهائی نمی توانیم جلو گرسنگی را بگیریم
نمی توانیم از وقوع جنگ جلو گیری کنیم
نمی توانیم از لگد مال شدن حقوق بشر جلو گیری کنیم
اما می توانیم یک گرسنه را سیر کنیم
می توانیم به دیگران زور نگوئیم
می توانیم حقوق دیگران را رعایت کنیم
سال 2007 انباشته بود از جنگ و ویرانی وآدم کشی و لگد مال کردن حقوق بشر
سال 2008 هم کمتر از آن نخواهد بود
تجاوز به حقوق دیگران ذاتی نظام سرمایه داری حاکم بر جهان است
فرقی هم نمی کند که برای توجیه اعمال خودش به مذهب متوسل شود یا غیر مذهب
مهم نفس تجاوز ست
من بدبین نیستم ولی خوش خیال ابله هم نیستم
نمی توانیم با دعا کردن جلو آدم کشیها را بگیریم
اسباب آدم کشیها را باید نابود کنیم حال این اسباب ها در ذهن آدمی باشند یا در دست او
کسی که با این فکر ابلهانه آدم می کشد که در صورت کشته شدن در جوار قرب حضرت حق قرار خواهد گرفت را چگونه می توان بادعا کردن مهارش کرد ؟
یا چگونه می توان نصیحتش کرد؟
اینها و نظایرشان عروسکهای ساخته دست نظام سرمایه داری حاکم بر جهان هستند
و پشت پرده عروسک گردانهای ماهری نشسته اند و هر روز به شکلی نو کارشان را ارائه می کنند
این که در آغاز سال نو بگویم امیدوارم سال آینده از این تجاوزها خبری نباشد یک امید واهی ست
اما اعتقاد من این ست که روزی این آدم کشیها و این قتل و غارت ها به پایان خواهد رسید
از کران تا به کران لشکر ظلم است
ولی از ازل تا به ابد فرصت مظلومان ست

۱۳۸۶ دی ۹, یکشنبه

گلهای اهدائی سوم برتر

دانش آموزان سوم برتر دبیرستان نصر این سبد گل را به من هدیه کردند

من هم برای تشکر از آنها این عکسها را گرفتم و به همه شان تقدیم می کنم

پسر های خوب من موفق باشید



Posted by Picasa

۱۳۸۶ آذر ۲۳, جمعه

زیبائیهای درختان بی برگ





برگهای درختان پیرایه اند .اما آنقدر ما به آنها عادت کرده ایم که وقتی برگهایشان می ریزند برایشان غصه می خوریم

طبع ظاهر پسند ما ست که مارا به چنین انتخابی وا می دارد

این نوع نگاه در مورد آدمها که خیلی خطرناک هم می تواند باشد

آدمهایی با ظاهر فریبنده در دید ما قرار می گیرند و ما را با خودشان می برند که پایانش جز نابودی ما چیزی نیست

اما در مورد درخت ها کمی فرق می کند . این پیرایه ها پیوند ارگانیک با اصل درخت دارند

و شاید به همین دلیل هم دوستشان داریم

اما خود درختان بدون این پیرایه ها هم زیبا هستند

به این عکسها نگاه کنید








Posted by Picasa

۱۳۸۶ آذر ۲۲, پنجشنبه

زمستان چهره نشان مي دهد

همه چيز يخ زده است
مثل اين که من هم يخ زده ام
اين عکسهارا امروز در جاغرق گرفتم
چه بلورهاي زيبائي
اينطور نيست؟
Posted by Picasa

۱۳۸۶ آذر ۱۰, شنبه

ستاره جان تولدت مبارک

ستاره جان تولدت مبارک
امیدوارم همیشه روی لبانت لبخند
در چشمانت امید
در دلت شادی
و درقلبت عشقی باشد
که به مادرت
و خانواده ات
ومردم کشورت هدیه کنی
شاد و سربلند و پیروز باشیPosted by Picasa

۱۳۸۶ آذر ۹, جمعه

غزلی عا شقا نه از سا یه

باقیمانده تمشکهای جاغرق
و این هم غزلی عاشقانه از سایه



بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟


ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟


بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم


ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را؟


ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من


ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را؟


کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد


که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را؟


مباد روزی چشم من ای چراغ امید


که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را


دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود


مگر صبا برساند به من هوای تو را


چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان


که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را


ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من


که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را


سزای خوبی تو بر نیامد از دستم


زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را


به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم


کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را


به پایداری آن عشق سربلندم قسم


که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

۱۳۸۶ آذر ۶, سه‌شنبه

جیگی جیگی ننه خانم

خدا بیامرزدش "جیگی جیگی " را که جز شادی برای مردم نمی خواست
مطرب دوره گردی بود که در فقیر ترین محله مشهد -کوچه سیاه آب - زندگی میکرد .کلاه عجیبی به سر داشت که از پوست بود و حمایلهائی شبیه دم روباه در کنارش داشت . تنبکی زیر بغلش بود و میزد و می خواند : "جیگی جیگی ننه خانم .بیا بشین روی زانوم.رو زانوم سنجد داره . یه کمی بخور قوت داره "خودش غرق غم و اندوه بود ولی جز شادی چیزی نداشت که به مردم هدیه کند
چهره زرد. صورت کمی پف کرده .دندانهائی که سیکار و تریاک آنها را قهوه ای کرده بودند . این ها توصیف ظاهری این مرد بودند
مردی که ظاهرا تنها بود و لی همه دوستش داشتند
می گویند روزی که او مرد یکی از ثروتمندان مشهد هم مرده بود . محل دفن آن ثروتمند در جوار امام رضا بوده .آخر خرید محل دفن در آنجا خیلی پول می خواهد .ولی جنازه های این دو نفر با هم عوض می شود و "جیگی جیگی " به جای آن مرد ثروتمند به جوار امام رضا می رود وآن مرد ثروتمند به قبرستان عمومی شهر .این داستان اگر واقعی هم نباشد باز نشانه خواست مردم ست که برای "جیگی جیگی " آرزوی دفن در جوار امام رضا را داشته اند
می بینید وقتی به مردم شادی هدیه می کنید آنها چه خوب به شما پاسخ می دهند
بنازم مطربان را خلق را مسرور می خواهند

۱۳۸۶ آذر ۵, دوشنبه

از میراث عرفانی بایزید بسطامی

:کلامی از بایزید

رب العزه را در خواب دیدم . پس گفتم بار خدایا ! راه به تو چگونه است ؟ گفت خویش را بر جای نه و نزد من آی

در دیگر جای می فرماید "شبی از شبها دل خویش را جستم و نیافتم . در سحر گاهان شنیدم که گوینده ای می گفت :آنک دلت آنجاست ! جز ما را می طلبی ؟

و این هم گفتاری دیگر :"چندان گریستم که خندیدم و چندان خندیدم که چنان شدم که نه خندم و نه گریم

این ها که آوردم از کتاب "دفتر روشنائی - از میراث عرفانی بایزید بسطامی " ست که محمد بن علی سهلگی نوشته و استاد شفیعی کد کنی آن را به فارسی برگردانده است

این کتاب شرح مختصری از زندگی این عارف بزرگ است به همراه سخنان وی که از اسناد معتبر و گویندگان صدیق نقل شده است

۱۳۸۶ آبان ۲۴, پنجشنبه

کنگ و زيبا ئيها يش


امروز رفته بودم " کنگ" باز هم با "آرام "ي که در جانم بود
آسمان آبي آبي ولطافت هوا کم نظير
بخت با من سر سازگاري داشت
و من سرخوش و مست از اين همه زيبائي پائيز را مي مکيدم
ديدار امسالم از طبيعت را مديون توصيه اي مي دانم که از نادر ابراهيمي عزيز به گوش گرفتم
آخر او در "يک عاشقانه آرام " گفته است بايد در هفته دوروز را تعظيل باشيم :پنجشنبه و جمعه
پنجشنبه را به طبيعت گردي بپردازيم وجمعه را به استراحت و رفع خستگي تا شنبه سرحال و آماده به کار بپردازیم
Posted by Picasa