‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

سیالان

دوست عزیزم جناب رشوند کتاب تازه اش "سیالان " را برایم ارسال کردند . ضمن سپاسگزاری از ایشان احساس خودم را در باره این کتاب بیان می کنم .
سیالان نام کوهی ست در منطقه ی الموت قزوین و نام کتا بی ست در باره ی این خطه که آقای علی رشوند نوشته است .
دوازده گفتار دارد . بهتر ست بگویم دوازده تابلو از این منطقه در مقابل چشمانت قرار می گیرد که هر یک زیبائی خاص خودش را دارد .
تابلوها ابتدا تورا به" شالیزار" می برند . و تو همراه می شوی با رنجی که کودکان و زنان و مردان این مرز و بوم برای بدست آوردن برنج می کشند و ناخود آگاه دست به دعا برمیداری که : خدایا رنجشان را بی پاداش مگذار و به آنها برکت بده .
و از صمیم قلب می خواهی که شالیزارشان در طغیان " شاهرود " نابود نشود .
بعد از " شاهرود " می گذری که همیشه برای مردم این خطه برکت به همراه می آورد و گهگاه هم عصیان می کند و هر چه سر راهش می آید در هم می شکند و نابود می سازد .
خدایا مپسند که رنج مردمان الموت با طغیان شاهرود افزون گردد!
از شاهرود می گذری و بر بلندای" سیالان " می ایستی . چه سترگ است و چه خوب به تصویر کشیده شده .
چه الموتی باشی یا نباشی از این که بر این قله ایستاده ای احساس غرور می کنی
و تحسین می کنی سخت کوشی مردمانش را
و می ستایی پیوند نیکشان را با طبیعت این خطه که به تخریبش نکوشیده اند .
هان ای "عقاب " عشق از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
این شعر "سایه " بیانگر احساس من است وقتی که "عقاب " را خواندم .
جداشدن نویسنده از موطنش و گرفتار شدن در زندگی شهری و آرزوی دوباره دیدن پرواز عقاب در دامنه سیالان .
اینهاست آنچه که در این تابلو می بینی
و این که عقاب سمبل الموت است تو را هم به تدارک سفری به آنجا می کشاند تا از نزدیک ببینی و حس کنی چرا هر جا سخن از الموت می شود نام عقاب هم برده می شود .
" سمفونی باغ " را که خواندم احساس کردم "چهار فصل " ویوالدی را می شنوم .
البته بهار در سمفونی باغ بیشتر از فصلهای دیگر زمان گرفته است شاید نزدیک شش ماه تا سه ماه
و پاییز و بخصوص زمستان کم رنگ تر به تصویر کشیده شده اند .
گویا نقاش خسته شده است .
در پاییز باغ آسودگی را آغاز می کند پس از دوفصل پر کار و توانفرسا و در زمستان به خواب میرود .
خوابی عمیق که واقعا به آن نیاز مند ست .
در زمستان باغ پیرایه هایش را ازدست میدهد و درختان درآن بدون پوشش ظاهر می شوند .
برهنگی هم زیبائی خودش را دارد و درختان برهنه نهایت این زیبائی را دارند.
وارد " خانه های کاهگلی " می شوی . آرامشی وجودت را می گیرد .احساس می کنی خانه خودت هست و از دیر باز در این خانه ها ساکن بوده ای
حتی اگر عادت کرده باشی به زندگی شهری و خانه های پر زرق و برق آن !
"خانه های کاهگلی " راز های زیادی در دل خود نهفته دارند و علی رشوند تلاش می کند به این رازها دست پیداکند و باز گو کند . "راز آتشفشان "
و داستانهای وبلاگ هرانگ بیان کننده ی این تلاشند . موفق هم بوده است .
مثل این که در همه جا ی این سرزمین دریچه های خانه های کاهگلی به "گندمزار" باز می شوند
"گندمزار" زیاد دیده ام . با آنها بزرگ شده ام . وقتی نسیم بهاری ساقه های تازه به خوشه رفته شان را نوازش می کند خیلی دیدنی هستند .نوید میدهند که سرشار برکتند . اما تابلوئی که رشوند ترسیم کرده است عظمت دیگری به گندمزار داده است .او گندمزار در قطعات کوچک را وصف کرده که با تلاش انسان و "ورزو "هایش شکل گرفته اند . تلاش در شیبهای تند کوهستان که همت والایی می طلبد .به علی رشوند برای نوشتن این قطعه دست مریزاد می گویم .خیلی به دلم نشسته است . اما باید بگویم کار کشاورزان الموتی بسیار عظیم تر ست از نقاشی های باسمه ای "باب راس " .
" آسمان " و " دریاچه ی اوان " هردو آرامش بخش تو هستند وقتی به آنها نگاه می کنی . یکی میل پرواز را در دلت زنده می کند و دیگری وسوسه ات می کند که تنت را به آن بسپاری و خستگی راه آمده به الموت را از وجودت بزدایی . این احساسی ست که با سفر به آنجا به تو دست می دهد .اما کار رشوند میل دوباره دیدن آنجا را در تو زنده می کند .
"برویرانه قلعه ی الموت " و " بر خرابه های قلعه ی لمسر " تابلوهای عظیمی هستند که بخوبی بیان می کنند آنچه را در آنجا گذشته است .شعر هایی هستند نغز و میل دوباره و چند باره خواندن را در تو پدید می آورند . اوج کار رشوند هستند در این کتاب .
و "حکایت پدر " چون قصه عشق ست که از هر زبان که می شنوی نامکرر ست .
خدا رحمت کند پدرانی را که فرزندانشان به هر نوع به این آب و خاک خدمت می کنند .
علی جان ! قلمت توانا تر باد .

۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه

درگذشت نادر ابراهیمی را تسلیت می گویم

نادر ابراهیمی که همیشه تصویر درستی از وطن ارائه می کرد برای همیشه در خاک وطن غنود .
قصد آن ندارم که مثل مرده پرستان برایش به سوگ بنشینم و به سرو سینه بزنم .کاری که مخصوصا در این چند روز گذشته آنقدر مطرح شده که دیگر از مزه افتاده است .هر انسانی یک روز به دنیا می آید و یک روز هم می میرد .حال اگر جوان باشد و زودتر از وقتی بمیرد که بطور معمول برای آدمها انتظار می رود مرگش واقعا درد ناک است و اطرافیان و دوستانش بحق ناراحت اند و تنها لطف خداوند می تواند به آنها در تحمل این مصیبت کمک کند .ولی اگر مرگ در کهنسالی باشد نعمتی ست که از جانب خداوند به بشر داده می شود و به گمان من سوگواری در حد معمول انتظار می رود و نه بیشتر .
نادر ابراهیمی برای این مملکت بسیار زحمت کشیده و در همه زمینه های ادبی و هنری تلاش بسیاری داشته است .از اینرو مرگش برای وطن و برای دوستداران وطن ضایعه بزرگی ست .و تاسف بار ترآن که مثل او به این زودیها نخواهیم داشت .
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
درگذشت این عزیز را به همه دوستدارانش تسلیت می گویم .
سروده های او را در باره وطن از سایت نادر ابراهیمی بشنوید .

۱۳۸۷ خرداد ۶, دوشنبه

ایران من

در مطلب قبلی تصنیفی را تقدیم کردم که از سر درد سروده شده بود و مناسب وضع حال هم بود .

امروز شعری از زنده یاد سعید سلطانپور تقدیم می کنم .

این شعر از سروده های نیمه دوم دهه 40 است زمانی که بحرین را که استانی از ایران بود از میهن جدا کردند و سه جزیره ای را گرفتند که از ما بود ولی سرباز های انگلیسی در آن مستقر بودند .

ایران همیشه مورد دستبرد و تاراج بوده است .چه از درون و چه از برون .
از 100 سال پیش که اولین چاه نفت در ایران حفر شده تا به حال تاراج ایران بیشتر بوده و بیشتر هم مورد هجوم قرار گرفته است .
اما درد من نفت نیست .
درد من هویت ایرانی ست که دارند نابودش می کنند . حال چه به نام ایرانی و چه با نام اسلامی .
ایران من
ايران‌ من
‌ايران‌ بادهاي‌ مهاجم
‌ايران‌ آب‌هاي‌ گرفتار
ايران‌ من‌ توئي‌؟
ايران‌توئي‌؟
توئي‌؟این مرد خشمگین که زبانش بریده است ؟
سر كوفته‌ به‌ صخره‌ الوند
گيسو فشانده‌ بر وزش‌ وحشي‌ خزر
خون‌ ستيزه‌ها را از پنجه‌هاي‌ خشك‌در آب‌هاي‌ عمان‌ مي‌شويد
و تاول‌ سهند گران‌ رامرهم‌ ز برف‌هاي‌ هميشه‌ مي‌آورد؟
و تاج‌ نفت‌ و ماهي‌بر تارك‌ شكافته‌اش‌ تاب‌ مي‌خورد؟
ايران‌ ناوهاي‌ مهاجردر ساحل‌ بنادر ويران‌
ايران‌ دربدر
ايران‌ايران‌ كه‌ مثل‌ لاله‌ در بادها پريشاني
‌در بارگاه‌ سودا
ايران‌ من‌ توئي‌كه‌ هيبت‌ حماسي‌ دورت‌ رابا خنجر و گلوله‌ مي‌آرايند؟
اردوي‌ سال‌هاي‌ اسارت
‌زندان‌ ازدحام‌ اسيران
‌ميدان‌ انقلاب‌هاي‌ مغلوب
‌درياي‌ نعش
‌درياي‌ نعش‌هاي‌ فراموش
‌آيا درخت‌ وحشي‌ آزادي‌روي‌ كدام‌ صخره‌ فرياد رسته‌ است‌؟
ايران‌ تو آن‌ سكوت‌ كهنسالي
‌بشكاف‌ صخره‌هاي‌ دماوند خشم‌ را
و سنگ‌هاي‌ سرخ‌ پريشان‌ راچون‌ مشعل‌ ستاره‌ به‌ شولاي‌ شب‌ بگير
و با لهيب‌ سوزان‌ بر ناوها ببار
ايران‌ كه‌ تاج‌ نفت‌ و ماهي‌بر تارك‌ شكافته‌ات‌ تاب‌ مي‌خورد
از صخره‌هاي‌ سهم‌،
درختي‌چون‌ نعره‌هاي‌ صاعقه‌ مي‌رويد
انبوه‌ ناوهاي‌ مهاجرزير تگرگ‌ وحشي‌ آتش
‌تا دور دست‌ اسكله‌ها سوت‌ مي‌كشند
آنك‌
حريق‌ منفجر بوته‌هاي‌ نفت‌بر تارك‌ شكافته‌ي‌ ايران
‌اينك‌ شروع‌ گردش‌ آزاد ماهيان‌در آب‌هاي‌ قرمز درياچه‌ خزر
و آب‌هاي‌ قرمز عمان‌

۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

من عشق را دوست دارم

من روز را دوست دارم .شب را نه !
من روشنائی را دوست دارم . تاریکی را نه !
من شادی را دوست دارم . غم را نه !
من گرما را دوست دارم . سرمارا نه !
من سفیدی را دوست دارم . سیاهی را نه !
من زندگی را دوست دار م . مرگ را نه !
من عشق را دوست دارم
عقل را نه !

۱۳۸۶ آذر ۹, جمعه

غزلی عا شقا نه از سا یه

باقیمانده تمشکهای جاغرق
و این هم غزلی عاشقانه از سایه



بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟


ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟


بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم


ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را؟


ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من


ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را؟


کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد


که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را؟


مباد روزی چشم من ای چراغ امید


که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را


دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود


مگر صبا برساند به من هوای تو را


چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان


که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را


ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من


که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را


سزای خوبی تو بر نیامد از دستم


زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را


به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم


کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را


به پایداری آن عشق سربلندم قسم


که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

۱۳۸۶ آبان ۱, سه‌شنبه

حافظ خوانی

سلام دوستان عزیز
مدیر عزیز "خانه پدر "از من خواست کتابی را برای خواندن پیشنهاد کنم .من هم گفتم :سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد .بیائید به استقبال از این بیت برویم و یک هفته هم حافظ بخوانیم .بارها برایتان اتفاق افتاده که حافظ را گشوده اید وغزلی از او خوانده اید ودیده اید که از دل شما حرف زده است .دلتان با حافظ بوده است که حافظ به شما جواب داده و گرنه خیلی ها حافظ می خوانند و هیچ نمی فهمند .جناب رشوند در مطلب اخیرشان در هرانک جمله ای از قدیس آگوستین نقل کرده اند که :ایمان می آورم تابفهمم .در مورد حافظ هم واقعیت همین است باید به حافظ ایمان داشت تا اورا فهمید .بی شک ما از ایمان آورندگان به حافظ هستیم و اورا لسان الغیب می دانیم و این توفیقی خواهد بود که یک هفته را با او خلوت کنیم ودر به روی غیر ببندیم
به نظر من برای این کار می توانیم به دو صورت عمل کنیم .یا غزلهائی را با شماره معین کنیم و بخوانیم و بعد از یک هفته نظر و برداشت خودمان را بگوئیم یا هر کس هر روز تفالی بزند و غزلی را که آمده است بخواند و نظرش را بگوید .راه دوم را من بیشتر می پسندم اگر چه دشواریهائی دارد
حال بسته به نظر دوستان هرکدام انتخاب شد همان را انجام میدهیم و اگر راه دیگری هم به نظر می رسد ارائه بفرمایند
فعلا این فال را داشته باشید و تعبیرش کنید تابعد
کسی که حسن خط دوست در نظر دارد
به پیش اهل نظر حاصل از بصر دارد
کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه
که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد
به پای بوس تو دست کسی رسید که او
چو آستانه بر این د رهمیشه سر دارد
چو خامه بر خط فرمان او سر طاعت
نهاده ایم مگر او به تیغ بردارد
ز زهد خشک ملولم -بیار باده ناب
که بوی باده مدامم دماغ تر دارد
زباده هیچت اگر نیست این نه بس که تورا
دمی ز وسوسه عقل بی خبر دارد؟
کسی که از در تقوی قدم برون ننهاد
! به عزم میکده اکنون ره سفر دارد
دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد
چو لاله داغ هوائی که بر جگر دارد
این غزل در حافظ به روایت شاملو شماره 114 دارد و در حافظ دیگر شماره اش 116 است .توالی ابیات هم که در حافظ شاملو با دیگر حافظ ها فرق می کند . آنچه نوشته ام به روایت شاملو ست

۱۳۸۶ مهر ۲۷, جمعه

شصت و سومین سال تولد سرود جاودانه ای ایران را به همه ایرانیان پاکنهاد تبریک می گویم

وبلاگ موسیقی ما به مدیریت جناب هوشنگ سامانی را در پیوند های ادبی و هنری خودم آورده ام . اما این مانع از آن نمی شود که مطلب خاصی از این وبلاگ را جداگانه معرفی نکنم . امروز که مصادف است با شصت و سومین سال تولد سرود زیبا و جاودانه " ای ایران "در وبگردیهای روزانه ام مطلب جامعی در این مورد در " موسیقی ما " دیدم
ای کاش جناب سامانی به برداشتی از این سرود که در فیلم " ای ایران " ساخته ناصر تقوائی به آن پرداخته شده بود هم اشاره ای می کردند

۱۳۸۶ مهر ۱۹, پنجشنبه

حرفهائی از سر دلتنگی

باغ خزان زده ای را می مانم
نه ! چیزی فراتر از خزان مرا در خود پیچیده است
احساس می کنم طوفانی سهمگین را پشت سر نهاده ام
شاخه هایم شکسته اند
تنم در این تنش به شدت فرسوده شده است
تاب مقاومتم نیست
:فقط این پرسش برایم مانده است که
چرا دل بستم ؟

۱۳۸۶ مهر ۱۲, پنجشنبه

امروز دوازدهم مهر است

دوازدهم مهرماه سالروز درگذشت احمد محمود نویسنده رمان همسایه هاست .کمتر رما نی به این دلنشینی خوانده ام .کتاب را که دستت میگیری گذشت زمان را حس نمی کنی وخسته نمی شوی
هرچه بخواهی در باره احمد محمود بدانی در ..........تادانه..........گرد آوری شده است
گرچه تا دانه را جزءپیوند های ادبی و هنری وبلاگم آورده ام اما این باعث نمی شود که مطالب دلنشین آنرا جداگانه معرفی نکنم
به سهم خودم از آقای یوسف علیخانی برای "تادانه "سپاسگزارم

۱۳۸۶ تیر ۲۹, جمعه

هویت ملی

صدای خسته زنده یاد شاملو را بشنوید و دلسوزی حکیمانه اش را نسبت به هویت ملی
ظنز گزنده ایست
انسان دلش می سوزد برای زبان فارسی که دارند به فلاکت می نشانندش
خواسته یا ناخواسته
بعضی ها آنرا عرب زده کردند که با جانفشانیهای حکیم طوس از نابودی نجات یافت
وحال دارند بی هویتش می کنند که من و تو باید نگذاریم
با فارسی نوشتنمان و با فارسی حرف زدنمان
سخنرانی شاملو را قبلا دوستی برایم فرستاده بود اما در سایت دیباچه دیدم و تقد یمش کردم
این کار ممکن است تکرار کار دیگران باشد اما باید توجه داشت بعضی ها به همه دنیای مجازی سر نمی زنند
چرا که وقتشان مجال این کار را نمی دهد بعلاوه امروزه باید یک مطلب را درچندین و چندین جا نوشت که اگر بعضی از آنها را بستند یا تخریب کردند باز هم برای اهلش قابل دسترسی باشد
دلیل کارمن همین اتفاقاتی ست که در یک ماه گذشته بر سر سایتهای میهن بلاگ و بلاگفا و پرشین بلاگ افتاده است
در تکرار کردن مطالب سایتهای دیگرفقط باید امانت را حفظ کرد که معمولا با ذکر منبع این کار را میکنند

۱۳۸۶ تیر ۲۶, سه‌شنبه

قطعاتی که یک دوست در چت برایم فرستاده است

از روز هايت شتا بان گذر مكن
كه در التهاب اين شتاب
نه تنها نقطه سر اغاز خويش
كه حتي سر منزل مقصود را گم كني
از انها كه عاشقي توان گير
و از انها كه ترا عاشقند استعا نت بجو
قلبت را بگشا و تصوير تصورات را بيك سو نه
و در حقيقت خويش بياميز
غرور خود را نگهدار اما براي او زيست مكن
ان باش كه هستی و ان شو كه توان بودنت هست
زندگي مسابقه نيست
زندگي يك سفر است
و تو ان مسافري باش
كه در هر گا مش
ترنم خوش لحظه ها جاريست
ازکتاب بارانی باید برگزیده آثار شاعران معاصر جهان ترجمه دکتر مقصودی

۱۳۸۶ تیر ۱۵, جمعه

عاشقانه اما طوفانی

یک عاشقانه آرام قصه نامکرر عشق است که از زبان نادر ابراهیمی می شنویم .عشق از همه نوعش :نوع حادثه ای - عشق به دیگری -عشق به وطن که ضرورت است و عشق به خدا که ترکیبی است از ضرورت و حادثه .چشمه ی آبی زلال و گوارا تورا به سوی خودش می خواند که هر چه می نوشیش تشنه تر می شوی نه از آن تشنگیها که با خوردن آب شور به سراغت می آید از آن تشنگی که باخوردن عسل اصل در تو پدیدار می شود و دلت می خواهد باز هم بخوری
یک عاشقانه آرام تورا به همه جا می برد همه ی جا های خوب و دوست داشتنی . به سواحل زیبای خزر به جنگلهای پر طراوت شمال ؛ به ساوالان خاستگاه عسل اصل .یک اردیبهشت که به آنجارفته بودم در بین علفهایش گم می شدم وبا عطر گلهای وحشی اش مست
در تو عشقی زنده می شود؛ جان می گیرد ؛به تکاپو وادارت می کند ؛و با خودش می بردت به نازمان .ناگاه دلهره های کار مبارزاتی تورا به خود می آورد و وقتی در ورای زمان و مکان هستی و رفته ای به ییلاقی در دامنه یک کوه تا دمی بیاسائی و نفسی تازه کنی چند نفر به سراغت می ایند و با خوشان می برندت و لذت چند روزه را به کامت تلخ می کنند اما تو که عاشقی همه را به جان میخری چراکه بهای عشقی که در تو زنده شده است را باید بپردازی .دفعه اول فقط کافیست ۲۳ روز تحمل کنی و لب باز نکنی اما دفعات بعد اصلا معلوم نیست کی به سخن خواهی آمد . عمودی رفته ای و با پاهای خودت اما ممکن است افقی برگردی یا در حالیکه نیمه جان هستی و روی زمین می کشانندت .اما همه اینها برایت قابل تحملند چرا که عاشقی و باید تاوانش را بپردازی و می پردازی
سختی معاش که چیزی نیست به جان میخری اش خرد شدن استخوانهایت که چیزی نیست پذیرایش می شوی . چه لذتی دارد وقتی می بینی در درونت نیروئیست که تورا به مقاومت میخواند و سر به سر ابلهانی می گذاری که دوره ات کرده اند و کف به لب آورده اند و چهره کریه شان را از زیر چشم بندت می بینی و دردلت به دنائت و حماقتشان میخندی اینها لذات عاشقی ست و از دل و جان بهایش را می پردازی
شعار نیست این که می گوئی :ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست . واقعا وقتی عاشق باشی از ته قلبت این حرف را می زنی؛ ذره ذره وجودت این بیت را زمزمه می کنند .عاشقانه آرام زنده کردن خاطرات نیست شعله ور کردن آتش عشقی ست که در تو بی هیمه مانده و حال نادر ابراهیمی برایت هیمه ای گرد آورده تمام نشدنی تا شعله های عشقی که در تو رو به خاموشی می رفتندرا زنده کنی و بتوانی در پرتو آن نه تنها دورو برت را که تا دور دستهاراهم ببینی
برای من یک عاشقانه آرام عاشقانه بوده است آما ارام نه که طوفانی بوده
باز هم در این باره حرف خواهم زد

۱۳۸۶ تیر ۹, شنبه

طوفانی در دل من بپاشده است

من امروز توانستم 35 صفحه از کتاب یک عاشقانه آرام را بخوانم تا اینجا باید بگویم این عاشقانه طوفانی ست نه آرام
من در دوران جوانی از نادر ابراهیمی بار دیگر شهری که دوست می داشتم را خوانده ام
در اواخر دهه 40 که اغلب روشنفکران جز کالیشنکف چیز دیگری نمی شناختند و یک جو چریکی بر همه ادبیات ما حاکم شده بوداین کتاب به من آرامش می داد برای اولین بار نام چمخاله بگوشم می خورد و بعد که به آنجارفتم زیبائی کار نادر ابراهیمی را بیشتر یافتم
حال به عکس آرامشی که با خواندن " بار دیگر شهری که دوست می داشتم" به من دست می داد این کتاب غوغائی در دل من بپا کرده است
بقیه حرفها باشد تا جمعه که البته فکر نمی کنم بتوانم تا آن موقع کتاب را تمام کنم

۱۳۸۶ تیر ۸, جمعه

قرار مطالعه هفتگی کتاب

با اعضای وبلاگ خانه پدر قرار شده کتابی را بخوانیم و برداشتها و نظرات خودمان را در باره آن بیان کنیم
تا جمعه آینده کتاب یک عاشقانه آرام را خواهیم خواند این کتاب نوشته نادر ابراهیمی ست
هر کس بخواهد می تواند با ما همراه شود
پایان هفته بطور نوبتی مطالب خودمان را در یکی از وبلاگهای شرکت کننده در این طرح ارائه خواهیم کرد
امیدوارم این کار بین وبلاگها مد شود